محمد مهدى ملايرى
449
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
جامعهء نوبنياد اسلامى نيز قدر و منزلتى داشت ، و عمر براى او هم مانند گروهى از مسلمانان كه در جهاد شركت كرده بودند از غنايم حاصله وظيفهاى مقرر داشت « 1 » .
--> - صحابه كه آنجا بودند او را به مفهوم گفتهاش متوجه ساختند . و باز نقل شده كه عمر اين را از او نپذيرفت و گفت تنها راه نجات از كشته شدن اسلام آوردن است و هرمزان هم در همان مجلس مسلمان شد . بلاذرى از گفتهء انس بن مالك كه هرمزان را به مدينه آورده بود در اين زمينه روايتى بدينسان نقل كرده كه من در محاصرهء شوشتر حاضر بودم و من هرمزان را به نزد عمر آوردم ، زيرا ابو موسى مرا براى اين كار برگزيده بود . چون به نزد عمر رسيديم عمر به او گفت سخن بگوى هرمزان گفت آيا سخن زندگان گويم يا سخن مردگان ، عمر گفت سخن بگو و تو را باكى نيست هرمزان گفت ما ايرانيان و شما اعراب تا وقتى كه كار به دست خودمان بود ما بر شما چيره بوديم و اكنون كه خدا با شما است ما در برابر شما تاب نياورديم . عمر گفت اى انس راى تو دربارهء او چيست ؟ گفتم من در پشت سر خود فر و شكوه فراوان و دشمنى سرسخت ديدم . اگر تو او را بكشى مردم از زندگى نوميد خواهند شد و بر سرسختى و پايدارى آنها خواهد افزود و اگر او را زنده بگذارى آن مردم به زنده ماندن خود اميدوار خواهند شد و از سرسختى آنها خواهد كاست . عمر گفت من چگونه كشندهء براء بن مالك و مجزأة بن ثور را زنده بگذارم ؟ گفتم به كشتنش راه ندارى چون تو او را امان دادى . . . پس هرمزان را آزاد كرد و او اسلام آورد » فتوح البلدان ، ص 469 . دربارهء آزادى و مسلمان شدن هرمزان روايت ديگرى در تاريخ قم آمده كه با دليل ديگرى تأييد مىشود ، در تاريخ قم پس از ذكر جنگ ابو موسى با هرمزان و فرستادن او هرمزان را نزد عمر و آب خواستن هرمزان و زمين ريختن آن گويد : « پس كار بر عمر دشوار شد و قصد هرمزان برو مشكل گشت . پس هرمزان را حبس كرد به اميد آنكه اسلام آورد و در حبس بود تا بعد از مدتى بر دست عباس بن المطلب مسلمان شد و عمر از براى او در غنيمت حصهاى معين كرد ، و در مدينه مقيم بود تا آنگاه كه عبد اللّه بن عمر او را بكشت بعد از آنكه ابو لؤلؤ غلام هرمزان شكم عمر را بدريد ؛ ( تاريخ قم ، ص 303 ) و اما دليلى كه اين روايت را دربارهء مسلمان شدن هرمزان تأييد مىكند روايتى است كه در الاخبار الطوال دينورى نقل شده در حوادث جنگ صفين . در آن روايت چنين آمده كه عبيد اللّه بن عمر بن الخطاب روزى از على بن ابى طالب براى ملاقات اجازه خواست و چون اجازه يافت بر او وارد شد . على به او گفت : آيا تو كه هرمزان را به غير حق كشتى با اينكه او بر دست عموى من عباس اسلام آورده بود و پدرت نيز براى او دو هزار درهم وظيفه معين كرده بود با اين حال انتظار دارى كه از من در امان مانى ؟ « و عبيد اللّه در جواب گفت : « سپاس خداى را كه تو را در وضعى قرار داده كه از من خون هرمزان را مىخواهى و من خون امير المؤمنين عثمان را » الاخبار الطوال ، چاپ قاهره ، 1960 ، ص 169 . ( 1 ) . فتوح البلدان ، 469 .